خاطراتم

#آجر

و پدیده ای شگرفت در دانشگاهمون 

استادیاری 34 ساله ،موفقققق ، خوش قیافه ،متشخص و با ادب ،سنگین و سطح علمی بالا ...

آخه مگه داریم به این خوبی .

وقتی دیدمش و رزومشو تو سایت چک کردم واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم . با تمام وجود دوست دارم مثل اون موفق باشم و به جایی برسم که اون رسیده . شاید کی از دلایلی که دوست دارم ارشدمو ویروس شناسی بگیرم تاثیر این استاده البته نه همش !

امروز رفتیم باهاش صحبت کنیم برای مشاوره و برنامه ی تابستون ... تقریبا شوکه شده بود از حرفامون که هم رشته ی ارشدمونو انتخاب کردیم و هم قراره از تابستون شروع کنیم براش بخوینم با اینکه ترم دو هستیم و تازه 3 نفرمون میخوان مقاله بدن دو ترم دیگه .

کلن خیلی مفرح بود . یا میگه اینا خیلی شاسکولن یا خیلی زرنگ خنده ولی درکل خوب برخورد کرد و تحویلمون گرفت .

+ قضیه ی دستکش لاتکسم خیلی خنده دار بود . استاد همرو تو اینستا فالو کرده بود و چند کاه پیش بچه ها ی کلاسمون که اومدن عکس دسته جمعی بگیریم نازنین دستکشاشو باد کرد  روشون نقاشی کشید و باهاشون عکس گرفتیم و بچه ها استوری کردن . ما که پیشش امروز گلایه کردیم چون مسئول تجهیز آزمایشگاه هم هست،  که دستکش لاتکس نمیدن بمون با خنده گفت اگه باهاشون بادکنک درست نکنید به همتون میرسه ! همه ترکیدیم تو اتاق .تازه فهمیدیم که همه ی استوی هارو میبینه و ته توی پیج همرو هم دراورده :)))))

روز خوبی بود در کل . امتحان ایمنی هم دادیم و واقعا خوب دادم .

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • شنبه ۵ خرداد ۹۷

    تناقض

    داشتم فکر میکردم چقدر قالب وبو فازو کارام بی ربطن به هم !

    + تعداد قمری ها زیاد شده ...

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷

    لیست کارهای تابستونی

    لیست کارهای تابستونی :

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

    نمره

    برای نمره خودشونم میکشن وایییییییی حالم بهم خورد فریاد 

    یعنی یه حرکاتی زدن که استادم حالش بد شد . 

    همش با لوس بازی بچه بازی سعی در برقراری اربیاط با اساتید دارن . 

    آقا من اینطوری نیستم و نمیتونم این حرکاتو تحمل کنم .

    میدونی بشتر از چی بدم میاد از اینکه بدی گندددد زدم و از 10 4میشم بعد 8 بشم ! واقعا کثیفه این حرکات . به خاطر این حرکات سریع پیچوندم اومدم خونه تا نبینمشون تو دانشگاه .

    آقا من بین این همه بچه چی میکنممممممم ؟!!!!!!

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

    somebody kills me please

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

    خوش صحبت

    بالاخره مسئول قبلی کارگروه رو دیدم !

    خیلی مهربون و خوش صحبت و کامل بود .

    حسابی حرفیدیم و خوش و بش کردیم .

    دو ساعت درمورد کارگروه حرفیدیدم و کلی استفاده کردم از حرفاش .

    فهمیدم من خیلی ایده آل فک میکنم و قرار نیست شریطی که من لازم دارم باشه .

    کار فرهنگی سخت تر از اونیه که فکرشو میکردم ...

    آخر بحث درمورد کتاب حیفا حرف زد ،خیلی منو گرفت به نظرم عالیه و قراره برم بخرمش .

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

    "ا ببخشید به جا نیاوردم "

    خیلی تعریف خانم تتریرو شنیده بودم از زهرا ،میگفت خیلی دست به خیره و مهربن و فرشته صفت . منم هی میخواستم برم بپرسم از نهاد که کی میاد تا ببینمش که نشد . در ذهنم این ایده بود که من یه سوتی موقع آشنایی باهاشون میدم و ...

    دیروز رفتم دفتر نهاد که کتاب بگیرم و هرچی گشتم پیدا نشد و دوتا مسئول اونجاهم در جریان نبودن کتابه کجاستپس از مدتی گشت تو کتابا یه خانومی اومد داخل . گفت چی میخوای گفتم فلان کتابو ، اونم گفت نمیدونم درمورد چیه ولی دیدمش ... اول پیش خودم گفتم نکنه همون فرد مذکوره ! ولی اگه اون بود که میدونست جریان کتابخونه چیه پس خودش نیست .حقیقتا هم حوصلشو نداشتم و میخواستم خودم تنهایی بگردم . بالاخره پیداش کردیم . گفت چی میخونی گفتم علوم آزمایشگاهیو گفت ترم یکی گفتم نه ترم دوام ،بزرگ شدم :)))) خندیدیم .

    گفت اسمت چیه منم بعد اسمشو پریدم .

    گفت خانم تتری هستم 

    من :

     منم مثله احمقا "ا ببخشید به جا نیاوردم " 

    کتابو کوبوندم تو دهنم و سرخ شدم ... 

    اندکی حرف رد و بدل شد ولی از احمقی و ضایع بودن من چیزی کم نشد . 

    سری متواری شدم و مکانو بدرود گفتم ...

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

    و همان شد که باید میشد

    نیم ساعت از کلاس بیوشیمی گذشت و غزل و مارال و فاطمه و مائده نیومدن ،هرچیم زنگ زدم گوشیشونو برنمیداشتن و باالاخره مارال با چشم گریون و مائده با لب خندون و غزل و فاطمه هم پوکر فیس اومدن .

    در راهرو خندیده و ادای مارال را دراورده اند و حراست آنهارا دستگیر نموده بود ...

    تاآخر روز همش هوا سنگین بود و عصاب غزل و مارال خراب . 

    حراستی هیکل این دو عزیز را قهوه ای نموده بود .

    گفتم شاید آروم بگیره مارال با این اوضاع ولی یک ساعت نگذشته بود که جیغ مارال وسط حیاط دانشگاه به هوا رفت و همههههههه به سمت ما نگاه میکردن که من کیفمو برداشتم و رفتم با سرعتی بالا ،حتی تو اتوبوسم پیششون نشستم .

    درس عبرت چیز خوبیه ،کاری با قوانین ناقص و آیین نامه و ... ندارم و اینکه آیا حراستی به حق بهشون گیر داده بود یا نه ولی میدونم باید به رفتاراشون نگاه مجدد بکنن.

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

    ضایعگی

    دوروز تمام میگفت من بهم توهین شده (با خنده تعریف میکرد ) فقط نمیدونم چرا با اینکه ناراحتم خندم میاد ...

    در مجلس خصوصی من و خودش گفت :

    صحبت درمورد ضایگی از ضایگی کم میکنه و هردو از خنده کل کلاس را در باغ نبودیم و فقط اشک میریختیم و زمین را گاز میزدیم .

     + فک میکردم فقط خودم با این جمله موافقم :)))))))

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷

    من کجا شهید هادی کجا ؟!!!!

    وقتی کتابشو خوندم گفتم توهم باید مثله اون باشی ...

    مشکل اینجاس که خودمو خیلی کامل میدونستم .

    الان کمی بهترم و احساس احمقانه ی کامل بودنم خوابیده لبخند

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷