خاطراتم

۲۴ مطلب توسط «مسافر راه شیری» ثبت شده است

حس خوب

تا حالا تو زندگیم اینقد مسئولیت نداشت . با تجربه ای نزدیک به صفر عهده دار شدم و الان دارم به زور خودمو میکشونم ولی نمیدونم چرا حس خوبی دارم و خوشحالم . خستگی ندارم اصلا . دارم لذت میبرم که یه کار مفید دارم میکنم .

در عین حال بقیه ی دوستام هم واقعا حمایتم میکنم . مبینا که همش نیروی روحی میده و شاید کسی مثله اون منو حمایت نکرد تو این راه .

دوستای اکیپم زیزی و حانی هم روحیه میدن و باعث میشن فک نکنم کارم بیودس .

از مریم نگم که واقعا عاشقشم . خیلی خیلی خیلی حمایتم میکنه .خیلی وقت پیش عهده دار کارگروهمون بوده و الانم یه شهره دیگس ولی همچنان هوای مارو داره . هرجا نیاز به نکته و یاداوری هست بهم میگه . خودش یه مدیر کامله و الگوی من . امروزم داغونم کرد . تو پی وی بهم گفت چیکار کنم و تو گروه وقتی داشتم با بچه ها میچتیدم طوری گروهو چرخوند و حمایتم کرد که دهنم باز موند . کمن ادمایی که به فکر خودشون نیستن . هرکسی بود منو به عنوان مدیر بی تجربه می ترکوند ولی اون همش ساپورت میکنه و نمیزاره کم بیارم .

خدا تو این راه پرمو فرشته کرده ... ولی خودم همش ناامیدش میکنم .

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲۲ بهمن ۹۶

    منو گروه دانشگاه

    وای خدای من مگه داریم !!!!

    دخترای کلاس از جلو پسرا رد میشن یا برعکس هیچکی به هیچکی سلام هم نمیکنه چه برسه که حرف بزنن ... حالا تو تلگرام همو کشدن .

    الان دارن ویژگی های همو میگن و همه دارن نظر میدن درمورد هم ...اووووق دارم بالا میارم .🤢

    نمیدونم چرا فک میکنیم ادم های حقیقی در فضای مجازی دیگه حقیقی نیستن . از این رفتارهای خیلی باز متنفرم . خوبه به خاطر همین رفتارا دو ماه پیش دعوایی به پا شد همه همو بلاک کردن . 

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۶

    ماذا فازا

    همیشه سعی کردم با همه خوب رفتار کنم و به همه کمک کنم اونم فقط به خاطر رضای خدا . خداروشکر خداهم دورمو با آدمای خوبی پر کرده همیشه .

    سعی کردم تا عکسش اثبات نشده همرو خوب ببینم .

    هنوز تو شوک امروزم . "م" یه جوری برام قیافه گرفت و منو ندید گرفت دهنم پاره شد . سر جلسه خیلی حواسم پرت شد به خاطر این حرکتش . حتی وقتی صداش کردم جوابمو نداد و یه طوری قیافش توهم بود که خندم گرفت سر جلسه ، شانس آوردم به خاطر حرکاتم مراقب ننداختم بیرون . بعد جلسه تازه اومد 4 کلمه حرف زد ولی اونقدری باهاش حرف زدم و شناختمش که بدونم رفتاراش یعنی چی .

    حالم به هم خورد از این بچه بازی . بعد جلسه بهش پیام دادم و جویای علت شدم ولی گفت (( نه عزیزم من تورو اصلا ندیدم . ( جالبه تو امتحان پیش هم نشستیم ) من خیلی دوست دارم و ... ))

    وقتی یک نفر بهت دروغ میگه و تو میدونی حس خوبی نیست . 

    و تمام روز با دشمن خونیش بیرون چرخید . همونی که تو یه چت نشد بهش فحش نده ... 

    کلن منو به حالت مذلفی فرو برد .

    علت رفتاراش یرام مجهوله .

    ببینم بار بعدی که میگه بیا تلگرام باهات کار دارم روش میشه دو ساعت قر بزنه و ناله کنه و ازم درخواست همدردی کنه .

    هرکی تورو نشناسه من که خوب میشناسمت دختر خوب . 

    کلن مشکل بزرگیه دوستان دانشگاهی .

    برای ترم جدید میخوام گروهمو عوض کنم ولی مشکل اینه که فقط با یک نفر تو گروهم مشکل دارم و برای تشکیل گروه جدید آدمایی که بخوام نیستن .

    +پریناز دختر خیلی خوبیه . هم درسخونه هم اروم و متواضع و هم مهربون . کلن تو کلاس یکه البته بعد من 😜 . دیروز که چت کردیم فهمیدم دو طرفه دوست داریم باهم دوستای نزدیکی باشیم . منم پیشهاد هم گروهی بهش دادم و اونم قبول کرد .

    + روزی نبود که برای "م" دو ساعت وقت نزارم و موقع ناراحتی آرومش نکنم ولی الان پیش خودم حس حماقت میکنم که چرا کار به اینجا کشیده شد .

      

    + یکی از بدترین خصوصیاتم اینه که کسی که از چشم بیوفته دیگه نمیتونم بپذیرمش و الان تو همین موقعیت با "م" هستم . با اینکه همه چیزو انکار کرد ولی بازم نتونست بهم این باورو بده که داره راست میگه و صادقانه منو دوست داره .

    همینه که دیگه نمیتونم بهش بخندم یا حتی الکی استیکر قلب براش بفرستم .

    +دوست فقط زیزی و حانیه که همیشه برام وقت دارن و بهم اهمیت میدن و به حرفام گوش میدن .

  • ۱ نظر
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۸ دی ۹۶

    خستم

    😔 حال این روزای من .

    نمیدونم دقیق چمه ...

    دلم برا بابام یه ذره شده بود ، دیدمش دیوونه شدم . خونه ی بدون پدر قابل درک نیست . خیلی وقت بود صداشو تو خونه نشنیده بودم ...

    توقع داشتم اخرش یه جور دیگه باشه .جدید باشیم براش ... 

    کلن دلم گرفته و هوای گریه دارم .

    +دوست داشتم یه جا باشم که کسی نباشه و فقط گریه کنم تا خالی شم . دلم میخواست دامادجان بره بمیره و از شرش راحت شیم . دوست داشتم کب لال مونی میگرفت . دوست داشتم بابام راه درستو گم نمی کرد ... 

    آخر این راه فقط تباهیه و اون موقع که اتفاق بیوفته دیگه نمیگم اشکال نداره 

    +تو بسیج کارا خیلی خوب پیش میره و هنوز 3 ماه نشده عضو شورا شدم و دارم تو کارگروه اقتصاد مقاومتی کار میکنم و بعد امتحانا مسئول رسانه ی بسیج دانشگاه میشم ...ادمین کانالمونم شدم . با تمام وجود میخوام کار کنم .

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

    غزل و استاد

    غزل عاشق استاد شیمیمونه و واقعا دوسش داره و براش احترام قائله .

    سرکلاس بودیم و مبحث آمینو اسیدها که استاد اومد مثالی بزنه که همه یادشون بمونه .

    استاد : خانم ش ( غزل خودمون ) بهم گفته که یه آمینو اسید کشف کرده .

    همه ماتشون برد به غزل ...

    غزل هول شد و هرچی فکر کرد دید یادش نمیاد همچین کاری کرده باشه 😂 

    زیر زبونی غزل : من همچین غلطی نکردم 

    استاد منفجر شد و هرکاری میکرد نمیتونست حرفشو کامل کنه و مثالو باخودش زد و آخرش گفت :

    خانم ش این مثالو با خودم زدم که من این غلطو کردم 

    کلاس رفت رو هوا ...

    غزل : استاد این چه حرفیه ، این کارو ( غلط کردنو ) که من میکنم ...

    هول شده بود نمیدونست چی میگه ... 

    خیلییییییی خندیدیم 

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶

    حس این روزا

    پس از چند ماه اومدم ...

    این روزا روزای سختیه و هم داریم تلاش میکنیم قوی باشیم .

    خدا خیلی خیلی خیلی باهامون بوده و کمکمون میکنه . یعنی معجزه وار ...

    نمیدونم این مشکل از کجا سر راهمون اومد ولی همش به خاطر بی دقتیه بابام نبود ، به هرکی میگی سخت باور میکنه ولی گوش و چشم بابام بسته شد تو این کار مگرنه تو این کارا خیلی دقیق بود .

    در هرصورت پیش اومد و توان ندارم همشو ثبت کنم چون عصابم خراب میشه ... 

    تا خدا هست ناامیدی نیست . شاید مجبوریم الان خیلی دقیق تر زندگی کنیم و نمی تونیم مثه قبل خرج کنیم یا زندگی کنیم ولی من مشکلی باش ندارم زیاد ، فک کنم دارم ، نمیدونم تو چه فازیم . از خدا پول نمی خوام ، فقط آرامش برای بابام میخوام  🙂 .

     

    + داماد جان گور به گور افتاده ی لعنتی با چکای شرکت بابام با جعل امضا به اندازه ی بدهیش به طلبکاراش چک کشیده و داده به طلبکارای عزیز و صداشم درنیاورده . تو این بهبوهه ی بدهکاریای خودمون اینو کجای دلمون بزاریم نمیدونم . بابام هنوز نمیدونه و واقعا نگرانم 😑 ...

    جالبه برای همه جا نماز آب میکشه و بقیرو نصیحت میکنه ... خدا بزنه تو گردن شکستت بی مصرف اکسیژن مصرف کن .

    +اوضاع نمازخوندن خراببببب . .. نمیدونم از شرمندگی خدا چیکار کنم 😓 

    + برنامه ی زندگیمون به کل به هم ریخته . گیج شدم ... اون وبلاگمو که خیلی وقته آپ نکردم . این وبلاگم همینطور ... 

    فعالیتای پژوهشیم همه متوقف شده و اوج کارم آپ کردن کانال دانشگاهه ...

    دارم خودمو مجبور میکنم بشم آدم سابق و از آپ کردن همین وب شروع میکنم .

    + آرامش فکری حالا می فهمم چیه که ندارمش 

  • ۱ نظر
    • مسافر راه شیری
    • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶

    خونه ی زیزی

    پریروز رفتم خونه ی زیزی 

    خیلی خوش گذشت . کلی خندیدیم .

    کلی حرف زدیم از بوی شهادت تا رهبر کره ی شمالی .

    راستی ممکنه یه ادمی با قیافه ی جهاد مغنیه و جوانمردیش و با شباهت درونی به رایفی پور باشه که تو کار پژوهشهم باشه و بوی شهادت هم بده البته نه که بره شهید شه شهید زنده ای باشه برای خودش و البته شبیه شهید هادی هم باشه وجود داشته باشه ؟

    نمیدونم هستی یا نه ولی من میتونم تورو به سعادت برسونم !

    +خورشت سبزی مامان پز زهرا = number 1

    +حالا به این رسیدم که واقعاااااا نصف اساتید عقده ای و آشغال هستن . اخه لعنتی مگه مردم الاف توهستن که یهو برای خودت کلاس تعیین میکنی و برای هرکی هم که ساعت بعد که تاریخ کلاس جدیدت هست نیاد غیبت میزاری ؟ مریضی ؟

    چقد التماس کردم که استاد به خدا من مهمونی دعوتم و یه هفتس که این قرارو گداشتم و نمیتونم کلاس بعد بیام !

    تازه میگه درست مهم تره یا مهمونیت ! انگار تنها هدف من درس خوندنه و زندگی اجتماعی ندارم . خوشم اومد که رفتم خونه ی زیزی و کلاسشو کلن تشکیل نداد مردک مذلف . 

    انگار که نه انگار مردم کارو زندگی دارن ، هر وقت بخوان میان هروقت بخوان میرن این اساتید اشغال .

    +عشق جدیدمو پیدا کردم *-* = کتابخونه ی نهاد رهبری  یعنی عالیییییییییی بود ،هرچی بگی داشت . کلی کتاب از شهید مطهری و ... 

    +دیروز روز خاصی بود اولین بار بود روپوش سفید پوشم و اولین کار آزمایشگاهیمونوهم انجام دادیم .

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶

    روزای خوب

    بگذریم از این روزای سخت و تلخ که پیش میره روزای خوبم هست .

    دانشگاه با تموم چرتیش و وقت تلفیش خوش میگذره .خدارو شکر بچه های کلاس بچه های خوبی هستن البته به جز چند نفر که دچار غرور کاذب هستن .

    دیروز تو سرویس مردیم ار بس خندیدیم . بحث سره سوغاتی شهرمون بود . فاطمه نرکوندمون با حرفاش . حال خوبی بود تو سرویس . انگار خیلی وقته همو میسشناسیم .

    +عاشق روزای 4 شنبم که از ساعت 8 صب تا 6 غروب کلاس دارم . خسته و کوفته میشینی رو صندلی های اخر اتوبوس و نیم ساعت تاریکی شب و چراغ های شهر رو میبینی . خستگیت در میره به کل .

    +از همون روز اول اکیپمون ساخنه شذ . هممون هم شهری هستیم و تنها بومی های شهرمون تو کلاس البته یه پسرم هست . از همه ی اکیپ خوشم میاد به جز نازنین .

    بذ نیست فقط ما حکم شب و روز رو داریم و تنها وجه اشتراکمون نماز خوندنمونه .

    +یکی از پسرای کلاس بد رو مخمه ( آقای نماینده ) 

    +همه ی اساتید عالین . تنها مشکلم با لشگریان که خیلی سختگیر و ترسناکه و ازش میترسم . عاشششق استاد روانشناسیمم آقای بگیان .

    +دوست داشتم دوستای صمیمیمم بودن پیشم ولی ارزو نمیکنم براشون که سال دیگه پیشم باشم دوست دارم که پزشکی قبول بشن .

    هرروز از سر کوچه ی زیزی رد میشم هی دوست دارم بش سر بزنم .

    هیچی جای دوستای قدیمیرو نمیگیره . با این اتفاقای این روزا کلن برام سخته راحت به بقیه اعتماد کنم برا همین انچنان به ادمای جدید اطرافم اعتماد نمیکنم .

    +بالاخره مشکلم با مهدویرو حل کردم 

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • جمعه ۲۱ مهر ۹۶

    دانشجو شدم

    امروز ثبت نام کردم برای دانشگاه 😀

    احساس خوبی دارم . بالاخره به جمع دانشجویان پیوستم .

    خداروشکر کلاسا از روز دو شنبه شروع میشه که میشه هفته ی دیگه 😃👍

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲ مهر ۹۶

    نتایج دانشگاه آزاد

    لوم آزمایشگاه اراک .

    حس خاصی ندارم .

    دستت کسانی که تبریک گفتن ندرده . مخصوصا حانی که خیلی فوق العاده بود و  واقعا خوشحالمممممم کرد .

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • جمعه ۲۴ شهریور ۹۶