خاطراتم

۵ مطلب با موضوع «خوشحاللللل» ثبت شده است

شبی در خوابگاه

دیروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود .

واقعا بهم خوش گذشت 😆 

دبروز بعد از امتحان بیوشیمی آز فهمیدم نگار و غزل میخوان برن خوابگاه شبو با بچه ها بمونن بعد به منم خیلی اصرار کردن و دلم خواست منم برم البته مشکل اصلی این بود که تو فرجه های امتحانی ممنوع بود مهمون بره خوابگاه و همه مصمم به گردهمایی .

قرار بود مهمونی واحد مائده و فاطمه باشه که از 6 نفر هم اتاقیاشون فقط دو نفر مونده بودن خوابگاه و مارالم از واحدش بیاد و البته ورود غیر قانونی قاچاقی وار

منم اجازه گرفتم و بله جور شد 😋 فقط نگران بودم چجور قاچاقی از جلو ناظر و نگهبانی رد شیم که غزل ویس مائدرو فرستاد که نقشرو شرح میداد ؛یعنی واقعا کمرم خم شد ،کاملا مایکل اسکافیلد رو از افسانه ای بودن محو کردن .

نقشه :

نگهبانی هیچکسیرو نمیشناسه پس سریع میاید تو حیاط و وانمود میکنید دارید الکی حرف می زنید و منتظر مارال میمونید که تک بزنه و با سرعت میرید بلوک یک طبقه ی آخر و واحد مذکور .در این حین که تو محوطه می حرفید فاطمه میره زیرزمین حموم و خودشو به غشی میزنه و منم میرم ناظرو میبرم حموم و شما فرار میکنید .

حمله :

ما رسیدیم به خوابگاه .نگهبانی حل شد و منتظر پیام بودیم ،غزل داشت سکته میکرد و بدجووووور ترسیده بود و تو گروه پیاده کردن نقشه یکبند بدوبیراه میفرستاد . نگارم کمی استرس داشت ولی منم اوکی بودم . تا تک انداخت و حمله ... طوری تا طبقه ی آخر رفتیم که عضلاتم شل شده بود و حس نداشتن . و بالاخره تموم شد 😁 .

مائده و فاطمه هم اومدن بالا و جزئیات نقشرو میگفتن .فاطمه رژ کرمی هم زده بود که طبیعی ترم بشه و مائده هم گه گفتن نداره ...

یکی دو ساعت مونده بود به افطار و همه پلاس شده بودیم رو زمین و درمورد بحث هایی بی اهمیت حرف میزدیم .مردیم تا غذا رسید و البته قسمت مهم نقشه که فرار از دست بازرسی شبانه ی ناظم بود که میومد اتاقارو چک میکرد و حضوری میزد و می رفت .پا غذا همه آماده ی فرار به اتاق و استتار در بالکن بودیم .مائده هم یکبند الکی میگفت اومد و غزل مثله کانگرو پرش میزد تو اتاق .

آخرای شام بود و 8 نفری داشتیم غذا میخوردیم که بحث های خاک بر سری دوستای گل شروع شد و منم فقط سعی میکردم اون پیتزارو بدم پایین و محو شم .

غذا جمع شد و دستور استتار صادر . تو بالکن زیر پنجره غایم شده بودیم و بازهم سکته ی غزل و استرس نگار و منم با صدای کولر آهنگسازی میکردم که گفتن امنه بیاید بیرون .

درو دو قفله کردیم و شروع شد تفریح 

گفتیم بازی کنیم و برگه بچسبونیم رو پیشونیمون و حدس بزنیم اولین مورد مارال و پیشنهاد من که کمرهمه شکست و مردیم از خنده تا حدس زد 

گزینه ها جالب بود از اشکین دو 0 نودو هشت تا 🙄 ...

مارال و مائده و فاطمه ترکوندن با اسمای روی پیشونیشون

بازی تموم شد و یکی از ترم بالاییهامون اومد شب نشینی و خاطرات خنده دار :

کله 💩 ، خونگیری استاد پر حاشیه ،استاد جنتلمن و پسرای بی جنبه و ...

موضوع آخر بحث همرو دیوونه کرد 😰 ... درمورد یکی از ترم بالایی ها بود که البته ترم 9 بود و هنوز هم ادامه داشت ... داستان های وحشتناکی میگفت ازش . پیج اینستاشو دیدیم همه شوکه شدیم ... نمیدونم چرا هنوز بهش اجازه میدادن بیاد .همه فک کردیم با چه امنیتی میشه رفت دانشگاه با وجود این آدم که حتی هم اتاقیم نداره تو خوابگاه .

به قول راوی ،این اگه عاشق یکی بشه چی میشه ؟!

همه همفکر بودیم که یکی از گزینه ها بعد رد کردنش اسیدپاشیه !

وقتی مهمون ها رفتن و فقط خودمون بودیم شروع کردیم به نظر دادن درمورد موضوع آخر . فاطمه خوابش برد و خودمون ادامه دادیم ... تقریبا تا ساعت 3 حرف زدیم .

از سیاست های کلی تا جزئی کشور + اسید پاشی + دغدغه های فرهنگی + کمپین حمایت از دانشجو + سطح فرهنگی + ارتباط شعور و حافظه + ...

برام واقعاااا جالب بود که آره ما خیلی متضادیم و جناح و عقایدمون کاملا متفاوت ولی انگار تو یه جبهه هستیم و میخوایم کشورمون رشد کنه و سطح فرهنگیمون بره بالا . همه حرف میزدیم و همو نقد میکردیم و بحث صلح آمیز و منطقی داشتیم .در اکثر کلیات و عموم جزئیات مشترک بودیم

تصمیم داریم یه کمپین ناشناس برای دفاع از حقوق دانشجو تشکیل بدیم و من واقعا جدی هستم که حقمون پایمال نشه .

موقع خواب همه کنارهم بودیم که رعدوبرق زد و برقا رفت و همه پریدن رو سرم که میترسیم کمک !

من :

 

+ دابسمشاشون ترکوندمون 

+قراره هروقت فرد مذکور ترم 9ای دیده میشه به همدیگه علامت بدیم و فرار 

+با مسواک تو دهنم نقشه بود که تراش میکرد . گفتم هروقت دیدیمش همه خودمونو به چلاغی میزنیم که دیدمون عاشقمون نشه 🤣 و به قول نگار از شانس تو میگه اون چلاغ چادریه کیه عاشقش شدم ...

+چشام گرم شد که نگار زد زیر خنده و بازم اون مردرو یادآوری کرد و منو غزلم رفتیم رو هوا 

+صبحم به سلامت از جلو ناظما فرار کردیم و رفتیم دانشگاه 

+میخوام تک تک لحظات دیروز یادم بمونه  

  • ۱ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

    نیشخند

    مارال با صدای بلند و عصبانی  وسط راهرو :

    گفتم مگه من ازت تقلب گرفتم یا چیزی گفتم 😤

    اصلااااا من به تقلب تو نیاز ندارم  😡 ...

     

    اصلا چشاش نمیدید و گوشاش نمیشنید و ما هم همینطور 😁 که نفهمیدیم استاد جنتلمن از کنارمون رد داره میشه و دقیقا ا سوم چهرشو دیدم وقتی مارال بلند گفت من به تقلبت نیاز ندارم ... دیدنی بود قیافش وقتی حرفای مارالو شنید 😂

    نیششش تا بناگوشش باز شد به حالت خیلی خنده داری ... منو نگار که سر کوبیدیم تو دیوار و فقط خندیدیم . مارال هنوز به خودش نیومده بود و نفهمید روپوش سفید جلویی استاد بود ،مارو که دید داریم میخندیم داد میزد چطونه چرا میخندید 😡 و بازم استاد از سالن خارج نشده بود و بازم گوش میداد ...

    ما که مردیم ...

    مارال وسط سالن 

    استاد جنتلمن 

    من و نگار 

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • سه شنبه ۸ خرداد ۹۷

    خونه ی زیزی

    پریروز رفتم خونه ی زیزی 

    خیلی خوش گذشت . کلی خندیدیم .

    کلی حرف زدیم از بوی شهادت تا رهبر کره ی شمالی .

    راستی ممکنه یه ادمی با قیافه ی جهاد مغنیه و جوانمردیش و با شباهت درونی به رایفی پور باشه که تو کار پژوهشهم باشه و بوی شهادت هم بده البته نه که بره شهید شه شهید زنده ای باشه برای خودش و البته شبیه شهید هادی هم باشه وجود داشته باشه ؟

    نمیدونم هستی یا نه ولی من میتونم تورو به سعادت برسونم !

    +خورشت سبزی مامان پز زهرا = number 1

    +حالا به این رسیدم که واقعاااااا نصف اساتید عقده ای و آشغال هستن . اخه لعنتی مگه مردم الاف توهستن که یهو برای خودت کلاس تعیین میکنی و برای هرکی هم که ساعت بعد که تاریخ کلاس جدیدت هست نیاد غیبت میزاری ؟ مریضی ؟

    چقد التماس کردم که استاد به خدا من مهمونی دعوتم و یه هفتس که این قرارو گداشتم و نمیتونم کلاس بعد بیام !

    تازه میگه درست مهم تره یا مهمونیت ! انگار تنها هدف من درس خوندنه و زندگی اجتماعی ندارم . خوشم اومد که رفتم خونه ی زیزی و کلاسشو کلن تشکیل نداد مردک مذلف . 

    انگار که نه انگار مردم کارو زندگی دارن ، هر وقت بخوان میان هروقت بخوان میرن این اساتید اشغال .

    +عشق جدیدمو پیدا کردم *-* = کتابخونه ی نهاد رهبری  یعنی عالیییییییییی بود ،هرچی بگی داشت . کلی کتاب از شهید مطهری و ... 

    +دیروز روز خاصی بود اولین بار بود روپوش سفید پوشم و اولین کار آزمایشگاهیمونوهم انجام دادیم .

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶

    دانشجو شدم

    امروز ثبت نام کردم برای دانشگاه 😀

    احساس خوبی دارم . بالاخره به جمع دانشجویان پیوستم .

    خداروشکر کلاسا از روز دو شنبه شروع میشه که میشه هفته ی دیگه 😃👍

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲ مهر ۹۶

    شیرین عسل

    دود 12 ساعت پیش شیرین عسل جدید خانواده به دنیا اومد ❤🎊🎉 

    نورای خوشگل و سفید نازنازی ،مثه سفیدبرفی میمونه 😍😗😛 

    ایشالا همیشه سالم و خوشمل بمونه 😆

  • ۱ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶