خاطراتم

۴ مطلب با موضوع «دانشگاه» ثبت شده است

حس خوب

تا حالا تو زندگیم اینقد مسئولیت نداشت . با تجربه ای نزدیک به صفر عهده دار شدم و الان دارم به زور خودمو میکشونم ولی نمیدونم چرا حس خوبی دارم و خوشحالم . خستگی ندارم اصلا . دارم لذت میبرم که یه کار مفید دارم میکنم .

در عین حال بقیه ی دوستام هم واقعا حمایتم میکنم . مبینا که همش نیروی روحی میده و شاید کسی مثله اون منو حمایت نکرد تو این راه .

دوستای اکیپم زیزی و حانی هم روحیه میدن و باعث میشن فک نکنم کارم بیودس .

از مریم نگم که واقعا عاشقشم . خیلی خیلی خیلی حمایتم میکنه .خیلی وقت پیش عهده دار کارگروهمون بوده و الانم یه شهره دیگس ولی همچنان هوای مارو داره . هرجا نیاز به نکته و یاداوری هست بهم میگه . خودش یه مدیر کامله و الگوی من . امروزم داغونم کرد . تو پی وی بهم گفت چیکار کنم و تو گروه وقتی داشتم با بچه ها میچتیدم طوری گروهو چرخوند و حمایتم کرد که دهنم باز موند . کمن ادمایی که به فکر خودشون نیستن . هرکسی بود منو به عنوان مدیر بی تجربه می ترکوند ولی اون همش ساپورت میکنه و نمیزاره کم بیارم .

خدا تو این راه پرمو فرشته کرده ... ولی خودم همش ناامیدش میکنم .

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲۲ بهمن ۹۶

    منو گروه دانشگاه

    وای خدای من مگه داریم !!!!

    دخترای کلاس از جلو پسرا رد میشن یا برعکس هیچکی به هیچکی سلام هم نمیکنه چه برسه که حرف بزنن ... حالا تو تلگرام همو کشدن .

    الان دارن ویژگی های همو میگن و همه دارن نظر میدن درمورد هم ...اووووق دارم بالا میارم .🤢

    نمیدونم چرا فک میکنیم ادم های حقیقی در فضای مجازی دیگه حقیقی نیستن . از این رفتارهای خیلی باز متنفرم . خوبه به خاطر همین رفتارا دو ماه پیش دعوایی به پا شد همه همو بلاک کردن . 

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۶

    ماذا فازا

    همیشه سعی کردم با همه خوب رفتار کنم و به همه کمک کنم اونم فقط به خاطر رضای خدا . خداروشکر خداهم دورمو با آدمای خوبی پر کرده همیشه .

    سعی کردم تا عکسش اثبات نشده همرو خوب ببینم .

    هنوز تو شوک امروزم . "م" یه جوری برام قیافه گرفت و منو ندید گرفت دهنم پاره شد . سر جلسه خیلی حواسم پرت شد به خاطر این حرکتش . حتی وقتی صداش کردم جوابمو نداد و یه طوری قیافش توهم بود که خندم گرفت سر جلسه ، شانس آوردم به خاطر حرکاتم مراقب ننداختم بیرون . بعد جلسه تازه اومد 4 کلمه حرف زد ولی اونقدری باهاش حرف زدم و شناختمش که بدونم رفتاراش یعنی چی .

    حالم به هم خورد از این بچه بازی . بعد جلسه بهش پیام دادم و جویای علت شدم ولی گفت (( نه عزیزم من تورو اصلا ندیدم . ( جالبه تو امتحان پیش هم نشستیم ) من خیلی دوست دارم و ... ))

    وقتی یک نفر بهت دروغ میگه و تو میدونی حس خوبی نیست . 

    و تمام روز با دشمن خونیش بیرون چرخید . همونی که تو یه چت نشد بهش فحش نده ... 

    کلن منو به حالت مذلفی فرو برد .

    علت رفتاراش یرام مجهوله .

    ببینم بار بعدی که میگه بیا تلگرام باهات کار دارم روش میشه دو ساعت قر بزنه و ناله کنه و ازم درخواست همدردی کنه .

    هرکی تورو نشناسه من که خوب میشناسمت دختر خوب . 

    کلن مشکل بزرگیه دوستان دانشگاهی .

    برای ترم جدید میخوام گروهمو عوض کنم ولی مشکل اینه که فقط با یک نفر تو گروهم مشکل دارم و برای تشکیل گروه جدید آدمایی که بخوام نیستن .

    +پریناز دختر خیلی خوبیه . هم درسخونه هم اروم و متواضع و هم مهربون . کلن تو کلاس یکه البته بعد من 😜 . دیروز که چت کردیم فهمیدم دو طرفه دوست داریم باهم دوستای نزدیکی باشیم . منم پیشهاد هم گروهی بهش دادم و اونم قبول کرد .

    + روزی نبود که برای "م" دو ساعت وقت نزارم و موقع ناراحتی آرومش نکنم ولی الان پیش خودم حس حماقت میکنم که چرا کار به اینجا کشیده شد .

      

    + یکی از بدترین خصوصیاتم اینه که کسی که از چشم بیوفته دیگه نمیتونم بپذیرمش و الان تو همین موقعیت با "م" هستم . با اینکه همه چیزو انکار کرد ولی بازم نتونست بهم این باورو بده که داره راست میگه و صادقانه منو دوست داره .

    همینه که دیگه نمیتونم بهش بخندم یا حتی الکی استیکر قلب براش بفرستم .

    +دوست فقط زیزی و حانیه که همیشه برام وقت دارن و بهم اهمیت میدن و به حرفام گوش میدن .

  • ۱ نظر
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۸ دی ۹۶

    غزل و استاد

    غزل عاشق استاد شیمیمونه و واقعا دوسش داره و براش احترام قائله .

    سرکلاس بودیم و مبحث آمینو اسیدها که استاد اومد مثالی بزنه که همه یادشون بمونه .

    استاد : خانم ش ( غزل خودمون ) بهم گفته که یه آمینو اسید کشف کرده .

    همه ماتشون برد به غزل ...

    غزل هول شد و هرچی فکر کرد دید یادش نمیاد همچین کاری کرده باشه 😂 

    زیر زبونی غزل : من همچین غلطی نکردم 

    استاد منفجر شد و هرکاری میکرد نمیتونست حرفشو کامل کنه و مثالو باخودش زد و آخرش گفت :

    خانم ش این مثالو با خودم زدم که من این غلطو کردم 

    کلاس رفت رو هوا ...

    غزل : استاد این چه حرفیه ، این کارو ( غلط کردنو ) که من میکنم ...

    هول شده بود نمیدونست چی میگه ... 

    خیلییییییی خندیدیم 

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶