خاطراتم

۲ مطلب با موضوع «دانشگاه» ثبت شده است

ماذا فازا

همیشه سعی کردم با همه خوب رفتار کنم و به همه کمک کنم اونم فقط به خاطر رضای خدا . خداروشکر خداهم دورمو با آدمای خوبی پر کرده همیشه .

سعی کردم تا عکسش اثبات نشده همرو خوب ببینم .

هنوز تو شوک امروزم . "م" یه جوری برام قیافه گرفت و منو ندید گرفت دهنم پاره شد . سر جلسه خیلی حواسم پرت شد به خاطر این حرکتش . حتی وقتی صداش کردم جوابمو نداد و یه طوری قیافش توهم بود که خندم گرفت سر جلسه ، شانس آوردم به خاطر حرکاتم مراقب ننداختم بیرون . بعد جلسه تازه اومد 4 کلمه حرف زد ولی اونقدری باهاش حرف زدم و شناختمش که بدونم رفتاراش یعنی چی .

حالم به هم خورد از این بچه بازی . بعد جلسه بهش پیام دادم و جویای علت شدم ولی گفت (( نه عزیزم من تورو اصلا ندیدم . ( جالبه تو امتحان پیش هم نشستیم ) من خیلی دوست دارم و ... ))

وقتی یک نفر بهت دروغ میگه و تو میدونی حس خوبی نیست . 

و تمام روز با دشمن خونیش بیرون چرخید . همونی که تو یه چت نشد بهش فحش نده ... 

کلن منو به حالت مذلفی فرو برد .

علت رفتاراش یرام مجهوله .

ببینم بار بعدی که میگه بیا تلگرام باهات کار دارم روش میشه دو ساعت قر بزنه و ناله کنه و ازم درخواست همدردی کنه .

هرکی تورو نشناسه من که خوب میشناسمت دختر خوب . 

کلن مشکل بزرگیه دوستان دانشگاهی .

برای ترم جدید میخوام گروهمو عوض کنم ولی مشکل اینه که فقط با یک نفر تو گروهم مشکل دارم و برای تشکیل گروه جدید آدمایی که بخوام نیستن .

+پریناز دختر خیلی خوبیه . هم درسخونه هم اروم و متواضع و هم مهربون . کلن تو کلاس یکه البته بعد من 😜 . دیروز که چت کردیم فهمیدم دو طرفه دوست داریم باهم دوستای نزدیکی باشیم . منم پیشهاد هم گروهی بهش دادم و اونم قبول کرد .

+ روزی نبود که برای "م" دو ساعت وقت نزارم و موقع ناراحتی آرومش نکنم ولی الان پیش خودم حس حماقت میکنم که چرا کار به اینجا کشیده شد .

  

+ یکی از بدترین خصوصیاتم اینه که کسی که از چشم بیوفته دیگه نمیتونم بپذیرمش و الان تو همین موقعیت با "م" هستم . با اینکه همه چیزو انکار کرد ولی بازم نتونست بهم این باورو بده که داره راست میگه و صادقانه منو دوست داره .

همینه که دیگه نمیتونم بهش بخندم یا حتی الکی استیکر قلب براش بفرستم .

+دوست فقط زیزی و حانیه که همیشه برام وقت دارن و بهم اهمیت میدن و به حرفام گوش میدن .

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۸ دی ۹۶

    غزل و استاد

    غزل عاشق استاد شیمیمونه و واقعا دوسش داره و براش احترام قائله .

    سرکلاس بودیم و مبحث آمینو اسیدها که استاد اومد مثالی بزنه که همه یادشون بمونه .

    استاد : خانم ش ( غزل خودمون ) بهم گفته که یه آمینو اسید کشف کرده .

    همه ماتشون برد به غزل ...

    غزل هول شد و هرچی فکر کرد دید یادش نمیاد همچین کاری کرده باشه 😂 

    زیر زبونی غزل : من همچین غلطی نکردم 

    استاد منفجر شد و هرکاری میکرد نمیتونست حرفشو کامل کنه و مثالو باخودش زد و آخرش گفت :

    خانم ش این مثالو با خودم زدم که من این غلطو کردم 

    کلاس رفت رو هوا ...

    غزل : استاد این چه حرفیه ، این کارو ( غلط کردنو ) که من میکنم ...

    هول شده بود نمیدونست چی میگه ... 

    خیلییییییی خندیدیم 

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶