خاطراتم

۱۵ مطلب با موضوع «دانشگاه» ثبت شده است

I'm totalllly ...

مارال :

من هیچ درس نخوندم 😂

من :

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۹۷

    شبی در خوابگاه

    دیروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود .

    واقعا بهم خوش گذشت 😆 

    دبروز بعد از امتحان بیوشیمی آز فهمیدم نگار و غزل میخوان برن خوابگاه شبو با بچه ها بمونن بعد به منم خیلی اصرار کردن و دلم خواست منم برم البته مشکل اصلی این بود که تو فرجه های امتحانی ممنوع بود مهمون بره خوابگاه و همه مصمم به گردهمایی .

    قرار بود مهمونی واحد مائده و فاطمه باشه که از 6 نفر هم اتاقیاشون فقط دو نفر مونده بودن خوابگاه و مارالم از واحدش بیاد و البته ورود غیر قانونی قاچاقی وار

    منم اجازه گرفتم و بله جور شد 😋 فقط نگران بودم چجور قاچاقی از جلو ناظر و نگهبانی رد شیم که غزل ویس مائدرو فرستاد که نقشرو شرح میداد ؛یعنی واقعا کمرم خم شد ،کاملا مایکل اسکافیلد رو از افسانه ای بودن محو کردن .

    نقشه :

    نگهبانی هیچکسیرو نمیشناسه پس سریع میاید تو حیاط و وانمود میکنید دارید الکی حرف می زنید و منتظر مارال میمونید که تک بزنه و با سرعت میرید بلوک یک طبقه ی آخر و واحد مذکور .در این حین که تو محوطه می حرفید فاطمه میره زیرزمین حموم و خودشو به غشی میزنه و منم میرم ناظرو میبرم حموم و شما فرار میکنید .

    حمله :

    ما رسیدیم به خوابگاه .نگهبانی حل شد و منتظر پیام بودیم ،غزل داشت سکته میکرد و بدجووووور ترسیده بود و تو گروه پیاده کردن نقشه یکبند بدوبیراه میفرستاد . نگارم کمی استرس داشت ولی منم اوکی بودم . تا تک انداخت و حمله ... طوری تا طبقه ی آخر رفتیم که عضلاتم شل شده بود و حس نداشتن . و بالاخره تموم شد 😁 .

    مائده و فاطمه هم اومدن بالا و جزئیات نقشرو میگفتن .فاطمه رژ کرمی هم زده بود که طبیعی ترم بشه و مائده هم گه گفتن نداره ...

    یکی دو ساعت مونده بود به افطار و همه پلاس شده بودیم رو زمین و درمورد بحث هایی بی اهمیت حرف میزدیم .مردیم تا غذا رسید و البته قسمت مهم نقشه که فرار از دست بازرسی شبانه ی ناظم بود که میومد اتاقارو چک میکرد و حضوری میزد و می رفت .پا غذا همه آماده ی فرار به اتاق و استتار در بالکن بودیم .مائده هم یکبند الکی میگفت اومد و غزل مثله کانگرو پرش میزد تو اتاق .

    آخرای شام بود و 8 نفری داشتیم غذا میخوردیم که بحث های خاک بر سری دوستای گل شروع شد و منم فقط سعی میکردم اون پیتزارو بدم پایین و محو شم .

    غذا جمع شد و دستور استتار صادر . تو بالکن زیر پنجره غایم شده بودیم و بازهم سکته ی غزل و استرس نگار و منم با صدای کولر آهنگسازی میکردم که گفتن امنه بیاید بیرون .

    درو دو قفله کردیم و شروع شد تفریح 

    گفتیم بازی کنیم و برگه بچسبونیم رو پیشونیمون و حدس بزنیم اولین مورد مارال و پیشنهاد من که کمرهمه شکست و مردیم از خنده تا حدس زد 

    گزینه ها جالب بود از اشکین دو 0 نودو هشت تا 🙄 ...

    مارال و مائده و فاطمه ترکوندن با اسمای روی پیشونیشون

    بازی تموم شد و یکی از ترم بالاییهامون اومد شب نشینی و خاطرات خنده دار :

    کله 💩 ، خونگیری استاد پر حاشیه ،استاد جنتلمن و پسرای بی جنبه و ...

    موضوع آخر بحث همرو دیوونه کرد 😰 ... درمورد یکی از ترم بالایی ها بود که البته ترم 9 بود و هنوز هم ادامه داشت ... داستان های وحشتناکی میگفت ازش . پیج اینستاشو دیدیم همه شوکه شدیم ... نمیدونم چرا هنوز بهش اجازه میدادن بیاد .همه فک کردیم با چه امنیتی میشه رفت دانشگاه با وجود این آدم که حتی هم اتاقیم نداره تو خوابگاه .

    به قول راوی ،این اگه عاشق یکی بشه چی میشه ؟!

    همه همفکر بودیم که یکی از گزینه ها بعد رد کردنش اسیدپاشیه !

    وقتی مهمون ها رفتن و فقط خودمون بودیم شروع کردیم به نظر دادن درمورد موضوع آخر . فاطمه خوابش برد و خودمون ادامه دادیم ... تقریبا تا ساعت 3 حرف زدیم .

    از سیاست های کلی تا جزئی کشور + اسید پاشی + دغدغه های فرهنگی + کمپین حمایت از دانشجو + سطح فرهنگی + ارتباط شعور و حافظه + ...

    برام واقعاااا جالب بود که آره ما خیلی متضادیم و جناح و عقایدمون کاملا متفاوت ولی انگار تو یه جبهه هستیم و میخوایم کشورمون رشد کنه و سطح فرهنگیمون بره بالا . همه حرف میزدیم و همو نقد میکردیم و بحث صلح آمیز و منطقی داشتیم .در اکثر کلیات و عموم جزئیات مشترک بودیم

    تصمیم داریم یه کمپین ناشناس برای دفاع از حقوق دانشجو تشکیل بدیم و من واقعا جدی هستم که حقمون پایمال نشه .

    موقع خواب همه کنارهم بودیم که رعدوبرق زد و برقا رفت و همه پریدن رو سرم که میترسیم کمک !

    من :

     

    + دابسمشاشون ترکوندمون 

    +قراره هروقت فرد مذکور ترم 9ای دیده میشه به همدیگه علامت بدیم و فرار 

    +با مسواک تو دهنم نقشه بود که تراش میکرد . گفتم هروقت دیدیمش همه خودمونو به چلاغی میزنیم که دیدمون عاشقمون نشه 🤣 و به قول نگار از شانس تو میگه اون چلاغ چادریه کیه عاشقش شدم ...

    +چشام گرم شد که نگار زد زیر خنده و بازم اون مردرو یادآوری کرد و منو غزلم رفتیم رو هوا 

    +صبحم به سلامت از جلو ناظما فرار کردیم و رفتیم دانشگاه 

    +میخوام تک تک لحظات دیروز یادم بمونه  

  • ۱ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

    نیشخند

    مارال با صدای بلند و عصبانی  وسط راهرو :

    گفتم مگه من ازت تقلب گرفتم یا چیزی گفتم 😤

    اصلااااا من به تقلب تو نیاز ندارم  😡 ...

     

    اصلا چشاش نمیدید و گوشاش نمیشنید و ما هم همینطور 😁 که نفهمیدیم استاد جنتلمن از کنارمون رد داره میشه و دقیقا ا سوم چهرشو دیدم وقتی مارال بلند گفت من به تقلبت نیاز ندارم ... دیدنی بود قیافش وقتی حرفای مارالو شنید 😂

    نیششش تا بناگوشش باز شد به حالت خیلی خنده داری ... منو نگار که سر کوبیدیم تو دیوار و فقط خندیدیم . مارال هنوز به خودش نیومده بود و نفهمید روپوش سفید جلویی استاد بود ،مارو که دید داریم میخندیم داد میزد چطونه چرا میخندید 😡 و بازم استاد از سالن خارج نشده بود و بازم گوش میداد ...

    ما که مردیم ...

    مارال وسط سالن 

    استاد جنتلمن 

    من و نگار 

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • سه شنبه ۸ خرداد ۹۷

    somebody kills me please

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

    خوش صحبت

    بالاخره مسئول قبلی کارگروه رو دیدم !

    خیلی مهربون و خوش صحبت و کامل بود .

    حسابی حرفیدیم و خوش و بش کردیم .

    دو ساعت درمورد کارگروه حرفیدیدم و کلی استفاده کردم از حرفاش .

    فهمیدم من خیلی ایده آل فک میکنم و قرار نیست شریطی که من لازم دارم باشه .

    کار فرهنگی سخت تر از اونیه که فکرشو میکردم ...

    آخر بحث درمورد کتاب حیفا حرف زد ،خیلی منو گرفت به نظرم عالیه و قراره برم بخرمش .

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

    "ا ببخشید به جا نیاوردم "

    خیلی تعریف خانم تتریرو شنیده بودم از زهرا ،میگفت خیلی دست به خیره و مهربن و فرشته صفت . منم هی میخواستم برم بپرسم از نهاد که کی میاد تا ببینمش که نشد . در ذهنم این ایده بود که من یه سوتی موقع آشنایی باهاشون میدم و ...

    دیروز رفتم دفتر نهاد که کتاب بگیرم و هرچی گشتم پیدا نشد و دوتا مسئول اونجاهم در جریان نبودن کتابه کجاستپس از مدتی گشت تو کتابا یه خانومی اومد داخل . گفت چی میخوای گفتم فلان کتابو ، اونم گفت نمیدونم درمورد چیه ولی دیدمش ... اول پیش خودم گفتم نکنه همون فرد مذکوره ! ولی اگه اون بود که میدونست جریان کتابخونه چیه پس خودش نیست .حقیقتا هم حوصلشو نداشتم و میخواستم خودم تنهایی بگردم . بالاخره پیداش کردیم . گفت چی میخونی گفتم علوم آزمایشگاهیو گفت ترم یکی گفتم نه ترم دوام ،بزرگ شدم :)))) خندیدیم .

    گفت اسمت چیه منم بعد اسمشو پریدم .

    گفت خانم تتری هستم 

    من :

     منم مثله احمقا "ا ببخشید به جا نیاوردم " 

    کتابو کوبوندم تو دهنم و سرخ شدم ... 

    اندکی حرف رد و بدل شد ولی از احمقی و ضایع بودن من چیزی کم نشد . 

    سری متواری شدم و مکانو بدرود گفتم ...

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

    و همان شد که باید میشد

    نیم ساعت از کلاس بیوشیمی گذشت و غزل و مارال و فاطمه و مائده نیومدن ،هرچیم زنگ زدم گوشیشونو برنمیداشتن و باالاخره مارال با چشم گریون و مائده با لب خندون و غزل و فاطمه هم پوکر فیس اومدن .

    در راهرو خندیده و ادای مارال را دراورده اند و حراست آنهارا دستگیر نموده بود ...

    تاآخر روز همش هوا سنگین بود و عصاب غزل و مارال خراب . 

    حراستی هیکل این دو عزیز را قهوه ای نموده بود .

    گفتم شاید آروم بگیره مارال با این اوضاع ولی یک ساعت نگذشته بود که جیغ مارال وسط حیاط دانشگاه به هوا رفت و همههههههه به سمت ما نگاه میکردن که من کیفمو برداشتم و رفتم با سرعتی بالا ،حتی تو اتوبوسم پیششون نشستم .

    درس عبرت چیز خوبیه ،کاری با قوانین ناقص و آیین نامه و ... ندارم و اینکه آیا حراستی به حق بهشون گیر داده بود یا نه ولی میدونم باید به رفتاراشون نگاه مجدد بکنن.

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

    ضایعگی

    دوروز تمام میگفت من بهم توهین شده (با خنده تعریف میکرد ) فقط نمیدونم چرا با اینکه ناراحتم خندم میاد ...

    در مجلس خصوصی من و خودش گفت :

    صحبت درمورد ضایگی از ضایگی کم میکنه و هردو از خنده کل کلاس را در باغ نبودیم و فقط اشک میریختیم و زمین را گاز میزدیم .

     + فک میکردم فقط خودم با این جمله موافقم :)))))))

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷

    امان از 78 ای ها

    شاید سخت ترین کار ارتباط برقراری با 78 ای های عزیز باشه .

    سخته وقتی ازت 2 سال کوچک ترن و تجربه های تورو ندارن و تازه دارن 18 سالگیرو با اون تحولات ذهنی مسخره و بچه گانه رد میکنن و تو اصلا مثله اونا نیستی . نمیتونی کنترلشون کنی و مجبورشون کنی که متعادل رفتار کنن . هیجانات عجیبی برای تخلیه دارن بعضیاشون و بعضیاشونم خیلی ارومن . 

    من مشکلم با شلوغای گله ... به چیزایی فک میکنن که تو دوسال پیش فک میکردی و الان داری به اون فکرا میخندی ... از جنبه ی قضاوت و پیش بینی غیر احساسی خیلی مبتدی هستن .

    دوست داری گاهی اوقات خودتو حلق آویز کنی . البته ق با کسی نیست این وسط ... دارن سیر طبیعی طبیعت رو طی میکنن  و حال و هوای خودشونو دارن . 

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷

    میم عزیز

    احمقانس که فک کنی همه تو دانشگاه لقبی دارن و تو نداری البته منظورم اینه که فک میکنی تو با کارات لقبی نمیگیری و این فقط شامل حال بقیه میشه .

    این چند روز اوضاع رفتاری خانم میم و نون واقعا وحشتناک بوده به طوری که سعی کردم تا 3 کیلومتریشون باهاشون نگردم تا مثله اونا شناخته شده نشم .

    موضوع بر میگرده به دنبال کردن پسرا تو دانشگاه !!!!!! حالم به هم میخوره از این کار ... نظرم اینه که در شان یه دختر نیست این کارا .دختر باید سنگین و مغرور باشه در مقابل جنس مخالف و البته این موضوع رفتار درست درمورد پسرا هم باید رعایت بشه .

    دانشگاه ما خیلی کوچیک تر از اونیه که به نظر میاد و همین باعث میشه اگه خیلی خیلی اجتماعی و البته فضول باشی همهرو بشناسی چه تغذیه و چه بهداشت و ... 

    من همیشه سعی میکنم که رفتار درستی داشته باشم ، رفتاری مناسب اجتماع و دانشگاه و البته به عنوان یک زن و این دیوونم میکنه که دوستام انگشت نمای پسرا بشن اونم به خاطر بچه بازی و استدلالات ذهنی مسخرشون ... 

    اان دیگه کاملا پسر مورد نظر میدونه که اونا دنبالشن و آیا اون این قضیرو به بقیه نمیگه ؟ وقتی ما دخترا میگیم چرا اونا نگن ؟ 

    بهشون گفتم اگه دفعه ی دیگه تکرار بشه من باهاشون هیچ جا نمیرم .

    لامز نیست همه باهات دوست باشن .وقتی خط قرمزاتو بشکنن باید جوابشونو بدی .

    میم هیجانی عزیز واقعا رفتارت وحشتناک و نا درسته و هیچ ابایی ندارم که با ادامه ی رفتارات فراموشت کنم .


  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷