خاطراتم

۳ مطلب با موضوع «ناراحت» ثبت شده است

خستم

😔 حال این روزای من .

نمیدونم دقیق چمه ...

دلم برا بابام یه ذره شده بود ، دیدمش دیوونه شدم . خونه ی بدون پدر قابل درک نیست . خیلی وقت بود صداشو تو خونه نشنیده بودم ...

توقع داشتم اخرش یه جور دیگه باشه .جدید باشیم براش ... 

کلن دلم گرفته و هوای گریه دارم .

+دوست داشتم یه جا باشم که کسی نباشه و فقط گریه کنم تا خالی شم . دلم میخواست دامادجان بره بمیره و از شرش راحت شیم . دوست داشتم کب لال مونی میگرفت . دوست داشتم بابام راه درستو گم نمی کرد ... 

آخر این راه فقط تباهیه و اون موقع که اتفاق بیوفته دیگه نمیگم اشکال نداره 

+تو بسیج کارا خیلی خوب پیش میره و هنوز 3 ماه نشده عضو شورا شدم و دارم تو کارگروه اقتصاد مقاومتی کار میکنم و بعد امتحانا مسئول رسانه ی بسیج دانشگاه میشم ...ادمین کانالمونم شدم . با تمام وجود میخوام کار کنم .

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

    😊

    داشتم دنبال دلیلایی که برای نماز خوندن داشتم میگشتم . فراموششون کردم و این روزا خیلی بد بودم و کاهلی کردم .

    داشتم فک میکردم با احساس پوچی بدی . یهو انگار یه نفر باهام حرف بزنه گفت برای یاد خدا . یه طور عجیبی بود . سریع پاشدم رفتم نماز خوندم .

    هرچی از خوبی و بزرگی و مهربونیت بگم کمه . گناه میکنمو نارحتت میکنم ولی همیشه باهامی و هیچوقت تنهام نزاشتی . 

    دعای عرفه خیلی عجیب بود ،خیلی زیبا و خاص مخصوصا اون تیکه ای که میگفت همیشه ابرومونو حفظ کردی  .

    روم سیاهه خدا از بس کم کاری کردم ولی تو ببخش .

    +خدایا به بابام کمک کن . خیلی روزای سختیرو میگزرونه . من اگه یه اپسیلون بابام تلاش میکردم الان اینجا نبودم .

  • ۱ نظر
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶

    درد دل

    سخته با کسی درد دل کنی ولی اون حرفتو نفهمه و قضاوتت کنه . سعی نکنه تو احساساتت فرو بره تا بفهمه چ میگی .

    دارم بزرگ ترین تصمیمات زندگیمو میگیرم و اصلا حالم خوب نیست ولی این حس بد و میزارن به پای خود کوچک بینی و کمبود اعتماد به نفس و ... درحالی که نمیگه این حالش بده چون این کارش شروع اینده و اولین تجربشه 

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶