خاطراتم

۵ مطلب با موضوع «ناراحت» ثبت شده است

پوچی

خیلی وقته نمازم ترک شده 

پس از سال ها تونسته بودم بیشتر از یک سال نماز بخونم و همیشه میگفتم اگه اینبار به اخر نرسه دیگه نمیتونم بلند شم ... 

همش میگم ایندقعه میخونم و از سر عادت یا شاید خواست خدا روزی نیست که ارامش نداشته باشم به خاطر نماز .

تا اینکه دیروز حس پوچی بدی بهم دست داد ... خیلیییییییی بدددددد 

خدایا دارم واسه چی تلاش میکنم وقتی هیچیش رو نمیپپذیری ... با هزار عشق واسه مسجد پوستر میزنم ولی وقتی دوستم میگه قبول باشه پیش خودم میگم هیچیشو خدا نمیپذیره و همش خجالت میکشم ...

شاید همین جوابمه که واسه دل خودم و رضایت خدا ازم باید نماز بخونم ... بغضم گرفته و جوابو پیدا کردم ...

خدایا کمکم کن اینبار هم بتونم بلند شم 

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • شنبه ۳۰ تیر ۹۷

    somebody kills me please

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • مسافر راه شیری
    • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

    خستم

    😔 حال این روزای من .

    نمیدونم دقیق چمه ...

    دلم برا بابام یه ذره شده بود ، دیدمش دیوونه شدم . خونه ی بدون پدر قابل درک نیست . خیلی وقت بود صداشو تو خونه نشنیده بودم ...

    توقع داشتم اخرش یه جور دیگه باشه .جدید باشیم براش ... 

    کلن دلم گرفته و هوای گریه دارم .

    +دوست داشتم یه جا باشم که کسی نباشه و فقط گریه کنم تا خالی شم . دلم میخواست دامادجان بره بمیره و از شرش راحت شیم . دوست داشتم کب لال مونی میگرفت . دوست داشتم بابام راه درستو گم نمی کرد ... 

    آخر این راه فقط تباهیه و اون موقع که اتفاق بیوفته دیگه نمیگم اشکال نداره 

    +تو بسیج کارا خیلی خوب پیش میره و هنوز 3 ماه نشده عضو شورا شدم و دارم تو کارگروه اقتصاد مقاومتی کار میکنم و بعد امتحانا مسئول رسانه ی بسیج دانشگاه میشم ...ادمین کانالمونم شدم . با تمام وجود میخوام کار کنم .

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

    😊

    داشتم دنبال دلیلایی که برای نماز خوندن داشتم میگشتم . فراموششون کردم و این روزا خیلی بد بودم و کاهلی کردم .

    داشتم فک میکردم با احساس پوچی بدی . یهو انگار یه نفر باهام حرف بزنه گفت برای یاد خدا . یه طور عجیبی بود . سریع پاشدم رفتم نماز خوندم .

    هرچی از خوبی و بزرگی و مهربونیت بگم کمه . گناه میکنمو نارحتت میکنم ولی همیشه باهامی و هیچوقت تنهام نزاشتی . 

    دعای عرفه خیلی عجیب بود ،خیلی زیبا و خاص مخصوصا اون تیکه ای که میگفت همیشه ابرومونو حفظ کردی  .

    روم سیاهه خدا از بس کم کاری کردم ولی تو ببخش .

    +خدایا به بابام کمک کن . خیلی روزای سختیرو میگزرونه . من اگه یه اپسیلون بابام تلاش میکردم الان اینجا نبودم .

  • ۱ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶

    درد دل

    سخته با کسی درد دل کنی ولی اون حرفتو نفهمه و قضاوتت کنه . سعی نکنه تو احساساتت فرو بره تا بفهمه چ میگی .

    دارم بزرگ ترین تصمیمات زندگیمو میگیرم و اصلا حالم خوب نیست ولی این حس بد و میزارن به پای خود کوچک بینی و کمبود اعتماد به نفس و ... درحالی که نمیگه این حالش بده چون این کارش شروع اینده و اولین تجربشه 

  • ۰ حرفت
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶