خاطراتم

۲ مطلب با موضوع «ناراحت» ثبت شده است

😊

داشتم دنبال دلیلایی که برای نماز خوندن داشتم میگشتم . فراموششون کردم و این روزا خیلی بد بودم و کاهلی کردم .

داشتم فک میکردم با احساس پوچی بدی . یهو انگار یه نفر باهام حرف بزنه گفت برای یاد خدا . یه طور عجیبی بود . سریع پاشدم رفتم نماز خوندم .

هرچی از خوبی و بزرگی و مهربونیت بگم کمه . گناه میکنمو نارحتت میکنم ولی همیشه باهامی و هیچوقت تنهام نزاشتی . 

دعای عرفه خیلی عجیب بود ،خیلی زیبا و خاص مخصوصا اون تیکه ای که میگفت همیشه ابرومونو حفظ کردی  .

روم سیاهه خدا از بس کم کاری کردم ولی تو ببخش .

+خدایا به بابام کمک کن . خیلی روزای سختیرو میگزرونه . من اگه یه اپسیلون بابام تلاش میکردم الان اینجا نبودم .

  • ۱ نظر
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶

    درد دل

    سخته با کسی درد دل کنی ولی اون حرفتو نفهمه و قضاوتت کنه . سعی نکنه تو احساساتت فرو بره تا بفهمه چ میگی .

    دارم بزرگ ترین تصمیمات زندگیمو میگیرم و اصلا حالم خوب نیست ولی این حس بد و میزارن به پای خود کوچک بینی و کمبود اعتماد به نفس و ... درحالی که نمیگه این حالش بده چون این کارش شروع اینده و اولین تجربشه 

  • ۰ نظر
    • مسافر راه شیری
    • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶